
تقریبا فرهنگ نقادی در بین ما ایرانیان از هرجائی و در مورد هر موضوعی شروع شود به سرعت تبدیل به نقد اشخاص در لفافه نازکی از نقد اجتماعی می شود. تازه اگر به فحش و فضاحت نرسد.
در صورتی که نقد بطور کلی مبتنی براصول و پرینسیپهای موضوع مورد نقد است که گاهی اوقات فرد و یا جامعه جزئی کوچک از موضوع مورد نقد خواهد بود. حتی اگر نقد اجتماعی نیز خود، موضوع نقد باشد دارای پرینسیپهائی است که عدم رعایت به آن به پرت و پلا گوئی منجر خواهد شد.
پرداختن به نقد اجتماعی را به فرصتی دیگر موکول میکنم ولی آنچه که اکنون مورد نظر من است نقد هنری است.
اصولا انسانِ شیفتۀ تثبیت، ایدئولوژی و تحکم از دیر باز سعی بر این داشته که تعریفی برای هنر ارائه دهد.
چندی از این تعاریف بدین صورت است.
تعریف شده که:
"هنر محصول کار دست انسان است." در صورتی که کاسسپچوال آرت نه تنها کار دست بلکه محصول کار دست را نیز زیرسئوال برده و تراوش فکر انسان را بدون اجرا هنر می داند.
"یا اینکه با تفاوت قائل شدن بین زیبائی و هنر، زیبائی را هنر نمی داند." در صورتی که امپرسیونیستها در قرن 19 به نوعی درک زیبا شناسی از تاثیر نور در پدیده ها رسیده بودند و زیبائی را هنر میدانستند.
"و یااینکه هنر را محصول دانش و توانائی دست انسان دانسته." در صورتی که نه ظرافت چیپهای کامپیوتری هنر است و نه زیبائی فرش دست باف.
"و یااینکه هنررا لذتی می داند که در آن احساس، هیجان و اشتیاق عینیت و ذهنیت پیدا میکند." در صورتی که تولستوی با مشاهده نمایش رقص باله بخاطر زحمت کارگرانی که دکور و فضای صحنه را میسازند و به حرکت در می آورند و موجب لذت اشراف میشوند، آنرا تقبیح کرده و حرکت زیبا و موزون بالرینها را بخاطر بهم لولیدنشان با لباسهای بدن نما شرم آور میداند.
"و یااینکه هنر را نه تنها یک تصویر بلکه ترجمه و گزارشی از تفکر انسان می داند." در صورتی که هنر آبستره بیانگرو ترجمه هیچ فکری نیست.
"ویا اینکه تعریف میکند که هنرمند در جستجوی واقعیت نیست."" او واقعیت را خلق میکند. درزندگی اخلاق حاکم است ولی در هنرهیچ صحبتی از اخلاق نیست." در صورتی که تولستوی و و عده ی بیشماری هنر بی هدف و غیر مسئول را هنر نمی دانند.
نیچه میگوید: " تشبیه همیشه لذتبخش است. ما از هنر لذت میبریم بخاطر اینکه هنر یک نوع تشبیه جهان است."
"هنر فعالیت انسان است برای زندگی بهتر بوسیله به نمایش درآوردن آرزوهایش." در صورتی که در در انتزاع هیچ گونه تشبیهی وجود ندارد. و خلق یک پدیده هنری که منحصر به فرد باشد یکی از شروط اصلی هنر است.
و خیلی از ای قبیل تعاریف دیگر.
همه این تعاریف ملاکی هستند که بر اساس جایگاه و منافع اجتماعی انسان نیازهای فردی و اجتماعی اورا در زمان ها و مکانهای خاص مورد توجه قرار می دهد. و برهمین اساس بیشتر هنرمند مورد توجه قرار می گیرد و نقد می شود. در صورتی که هنرزمان و مکان نمی شناسد. و وقتی خلق شد مستقل از هنرمند خالق ش درهر زمان و مکانی تاثیر خودش را دارد و در درجه اول متکی بر اصولی است که به هنر و پدیده ی هنری ربط دارد و نه فرد و جامعه. و این اصول در حوزه های زیر قابل بررسی و بازبینی است.
1- بدعت و اصالت 2- قدرت بیان، 3- کیفیت 4- محتوا
مسائل مربوط به انسان و جامعه در ارتباط با یک کار هنری، جزئی از کار هنری محسوب می شود که در حوزه خودش یعنی محتوا به آن پرداخته می شود. و این در زمانی است که اگرمسئله اجتماعی و انسان جزء محتوای آن پدیده هنری باشد. محتوای خیلی از پدیده های هنری هیچ ربطی به جامعه و هر پدیده اجتماعی دیگر ندارند.
در فرهنگ ما همه مشکوکند، مگر خلاف آن ثابت شود. و همه در پی آنند که طوری نشان دهند که خلاف آن چیزی باشند که دیگران در مورد آنها فکر می کنند. و اما آن چیزی که دیگران فکر می کنند در یک هاله ای از ابهام و حدس پوشیده شده است. بنابراین رفتار انسانها قالبی مصنوعی به خود می گیرد که اساس آن را شک نامشخص دیگران تشکیل میدهد.

دو موضوع برای من مطرح است كه همواره انسان در طول تاريخ با آن مواجه بوده و به نظرم تا كنون هنوز نتوانسته به درستي به آن بپردازد. اين دو يكي وجودخود انسان بعنوان يك عنصر مادي و ديگري فكر و جهان بيني انسان است .
ارتباط ديالكتيكي پديدهها بعنوان يك درك براي بررسي پديدهها اگر چه در اساس درست است، ولي جزمي بودن اين اصل به همان اندازه موجب ايجاد مانع در رسيدن به درك درست از پديدهها خواهد شد. من فکر میکنم اگرچه تفكر و جهانبيني انسان جداي از موجود مادي انسان نيست ولي قابل تفكيك و بررسي خواهند بود. اين تفكيك را من اين طور ميبينم كه حوزة بارآيي و شكل گيري تفكر و جهانبيني انسان انتزاع است و حوزة وجود انسان وضعيت مادي و شرايط عينياوست. مطلبي كه انسان نتوانسته به درستي آن را دريابد و به آن بپردازد. حتي متفكراني چون ماركس و هگل و ايدهآليستها و ماترياليستهاي ديگربراي تبئين و تدوين تفكر و جهان بيني خود اين دو حوزه را يكي دانسته و در خيلي از مواقع وجود مادي انسان را يگانه اساس بررسي دانستهاند.
اگر چه منشأ تفكر و جهان بيني انسان وجود مغز انسان بعنوان يك پديدة مادياست. ولي مواقعي هست كه اين پديده از منشأ خود جدا شده و داراي ويژگي مستقل و قابل توجه ميشود كه ارزشهاي منحصر به فردي را دربر ميگردد. تفكر و جهان بيني براساس وجود خدا يك تفكر كاملاً انتزاعياست كه مثال بينظيري در اين مورد ميباشد. انسان مادي، وجودي را انتزاع ميكند كه مادي نيست و از اين وجود غير مادي تفكر و جهان بينياي را انتزاع ميكند كه جهان مادي را تعريف كند.
يكي از اشتباهات انسان، رد اين انتزاع بخصوص براساس و با اتكا به وجود مادي انسان بوده است. در صورتي كه انتزاع به طور كلي به خودي خود جوهرة پويايي انسان را نشان ميدهد. اين مسئله زماني اِشكال اساسي انسان خواهد بود كه بخواهد اين انتزاع را تبديل به تفكري با كاركردهاي مادي تحت عنوان ايدئولوژي كند، بطوري كه رسالت تعريف ابدي پديدهها را در زمان و مكاني نامحدود براي همه و همه چيز از آن استخراج شود.

آزادي در نبود آزادي معني پيدا ميكند. اگر تمام عوامل و علل نبود آزادي را از بين ببريم كه به خيال خود به آزادي برسيم، آنوقت ديگر آزادي معني نخواهد داشت. سرازيري در وجود سرابالائي معني پيدا ميكند. همان طور كه تاريكي در وجود روشنائي و غيره.
حاكميت، قدرت، قانون، و بطور کلی هر اعتقاد و ایدئولوژئی همه بهانههائي است براي مخدوش كردن استقلال و تفاوت انسانها، اگر چه پسوندهاي فریبنده مختلف را هم به يدك بكشند.
براي كسي كه رهائي از شلوغي و گرفتاري، آرامش و آسودگي خيال، آزادي است. ديري نخواهد پائيد كه سكوت و آرامشِ تنهائي، ناقوس مرگي خواهد شد كه آرزوي فرار از آن و قرار گرفتن در فضاي شلوغ و هيجان، آزادي خواهد بود.
هيچ سيستمي نخواهد توانست بشكل جمعي نيازهاي فردي را برآورده كند. بخصوص نيازهاي روحي انسان. ولي برعكس انسان در هر شرايطي ميتواند نيازهاي روحي و رواني خود را با استفاده از امكانات فردي موجود برآورده كند.
به عبارتي انسان ميتواند هر چند محدود و گذرا، در هر شرایطی آزادي را تجربه كند.
بهاران خجسته باد